تبلیغات شما اینجا قیمت سرور پرینتر اچ پی راهنمای خرید ویدئو پروژکتور اچ پی سرور سرور اچ پی سوئیچ شبکه سیسکو سوئیچ سیسکو یو پی اس فاراتل دوربین مداربسته سامسونگ دوربین مداربسته هایک ویژن دوربین مداربسته داهوا قیمت موبایل قیمت انواع گوشی قیمت گوشی پایین ترین قیمت گوشی بهترین گوشی برای موزیک بهترین گوشی برای سلفی بهترین گوشی برای بازی راهنمای خرید تلویزیون راهنمای خرید موبایل راهنمای خرید گوشی قیمت انواع تبلت قیمت تبلت لپ تاپ قیمت قیمت لپ تاپ قیمت لپ تاپ ایسوس سری x قیمت لپ تاپ ایسوس سری N قیمت لپ تاپ ایسوس سری v قیمت لپ تاپ ایسوس سری U قیمت لپ تاپ ایسوس سری K555 افزایش فالوور اینستاگرام طراحی فروشگاه اینترنتی متخصص پوست دانلود آهنگ جدید بک لینک
بستن تبلیغات [X]
عاشقانه ها

سلام به دوستان

نويسنده: یک کاربر پنجشنبه 8 بهمن 1394 ساعت 14:58
سلام

فلسطین پاره ی تن اسلام است

نويسنده: یک کاربر جمعه 19 تير 1394 ساعت 13:53

سکوت

نويسنده: یک کاربر 2015-07-04 ساعت 14:22:

سکوتت را ندانستم، نگاهم را نفهمیدی
نگفتم گفتنی‌ها رو، تو هم هرگز نپرسیدی

شبی که شام آخر بود، به دست دوست خنجر بود
میان عشق و آینه یه جنگ نابرابر بود

چه جنگ نابرابری، چه دستی و چه خنجری
چه قصه‌ی محقری، چه اول و چه آخری

ندانستیم و دل بستیم، نپرسیدیم و پیوستیم
ولی هرگز نفهمیدیم شکار سایه‌ها هستیم

سفر با تو چه زیبا بود، به زیبایی رویا بود
نمی‌دیدیم و می‌رفتیم، هزاران سایه با ما بود

سکوتت را ندانستم، نگاهم را نفهمیدی
نگفتم گفتنی‌ها رو، تو هم هرگز نپرسیدی

در آن هنگامه‌ی تردید، در آن بن‌بست بی‌امید
در آن ساعت که باغ عشق به دست باد پرپر بود
در آن ساعت هزاران سال به یک لحظه برابر بود
شب آغاز تنهایی، شب پایان باور بود

اردلان سرفراز

برگرفته از:عاشقانه ها

پدر

نويسنده: یک کاربر 2015-07-04 ساعت 14:24:
پدر

مردی سالخورده با پسر تحصیل کرده‌اش روی مبل خانه خود نشسته بودند ناگهان کلاغی کنار پنجره‌شان نشست.
پدر از فرزندش پرسید: «این چیه؟» پسر پاسخ داد: «کلاغ».

پس از چند دقیقه دوباره پرسید: «این چیه؟» پسر گفت: «بابا من که همین الان بهتون گفتم، کلاغه.»
بعد از مدت کوتاهی پیر مرد برای سومین بار پرسید: «این چیه؟» عصبانیت در پسرش موج میزد و با همان حالت گفت: «کلاغه کلاغ!»
پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتی قدیمی برگشت. صفحه ای را باز کرد و به پسرش گفت که آن را بخواند. در آن صفحه این طور نوشته شده بود: امروز پسر کوچکم ۳ سال دارد. و روی مبل نشسته است هنگامی که کلاغی روی پنجره نشست پسرم ۲۳ بار نامش را از من پرسید و من ۲۳ بار به او گفتم که نامش کلاغ است. هر بار او را عاشقانه بغل می‌کردم و به او جواب می‌دادم و به هیچ وجه عصبانی نمی‌ش


دم و در عوض علاقه بیشتری نسبت به او پیدا می‌کردم.

دلم شکسته

نويسنده: یک کاربر 2015-07-04 ساعت 19:28:
باز هم آمدم
آمدم همان جای اول
همان جایی که برای اولین بار من را به خودت وابسته کردی
اولین باری که عاشقم کردی
اما....
اما این بار هم این زمانه لعنتی بین ما فاصله انداخت
برای سومین بار
به امید این که باز هم باشی آمدم
آمدم ولی این بار هرچه سراغت را گرفتم نبودی
هرشب آمدم اما ندیدمت
بدون تو شکستم ولی باز هم آمدم
برای یافتنت غرورم را شکستم
اما باز هم نیافتمت
ای کاش می آمدی و میفهمیدی که این ها مطالبی برای پر کردن این سایت لعنتی نیست
همه این ها درد دل است
و من باز هم با همان اسم مستعاری که اولین بار یافتمت
باز هم با همان اسم میگردم
شاید من را بشناسی
شاید دوباره ببینمت
شاید.....

حسرت

نويسنده: یک کاربر 2015-07-05 ساعت 8:23:

خدا را حاصل من چیست از این بیهوده بودن ها

به جز حسرت کشیدن ها و غم بر غم فزودن ها

یلدا

نويسنده: یک کاربر 2015-07-05 ساعت 8:25:

همیشه به بلندی شب یلدا می خندیدم
بلند ، طولانی ، ماندگار
فقط برای یک دقیقه…
چقدر خندیدم برای این یک دقیقه…
اما آن روز که بار سفر بسته بودی وگفتم یک دقیقه بیشتر بمان
و تو گفتی وقت تنگ است ، کوله بار باید بست ، باید رفت…
آن روز فهمیدم این یک دقیقه های غریبانه چه غوغایی میکنند .
یک دقیقه با تو بودن ،
چقدر بلند ، طولانی و ماندگار است…
چقدر گریستم برای این یک دقیقه …

درد!!!درد!!!

نويسنده: یک کاربر 2015-07-05 ساعت 8:28:

گفت که ما به درد هم نمی خوریم! اما هرگز نفهمید...

من او را برای دردهایم نمی خواستم...



کاش سهم من از دوست داشتن تو فقط حسرت نبود ...

حسرت

نويسنده: یک کاربر 2015-07-05 ساعت 8:31:


گاهی نگاه به شانه هایم میکنم و میگویم

چه تحملی دارند

چگونه این همه حسرت را با خود حمل میکنند...

حسرت نداشتنت...نبودنت...ندیدنت...خیلی سنگین است...


http://hassanpatala.persiangig.com/weblog/pic%20zip-bia2-love/rooze-jodayi.jpg

اعدامی

نويسنده: یک کاربر 2015-07-05 ساعت 8:34:

برای آمدن

عجلـه نـکن

تـو دیگر برای من،

مـثل آخریـن درخواست یک اعدامی هستـی؛

شدن

یا

نشدن ات

کمـکی بـه زندگی ام نخواهد کرد . . .

تولدت مبارک داداشی

نويسنده: یک کاربر 2015-07-05 ساعت 8:43:

و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آفرینش

و چه اندازه عجیب است روز ابتدای بودن

و چه اندازه شیرین است امروز ، روز میلادت ، روزی که تو آغاز شدی

میلادت مبارک

http://static.mihanblog.com//public/user_data/user_files/104/310568/84296112306630812699.jpg

ساز_ب.ه

نويسنده: یک کاربر 2015-07-05 ساعت 9:24:

تو دریایی و من قطره

تو یه کوهی و من صخره

اصلن تو خوبی من بد

من اونم که دنیا رو نمی فهمه

تو این دنیای که یکی پادشاهه و اون یکی برده

من واسه دلم زندم

اونم خوشحاله از کاری که کرده

ادامه مطلب

خلوت

نويسنده: یک کاربر 2015-07-05 ساعت 14:41:

شبها که چشم مست تو پرناز می شود
یعنی گره زکار دلم باز می شود

ساز غم کلام تو شیوا و دلپذیر
در خلوت شبانه من ساز می شود

با قصه های روشن باران طلوع صبح
در من سرود عشق تو آغاز می شود

نقش نگاه گرم تو در ذهن سرد من
کم کم بدل به صورت یک راز می شود

یک روز یا دو روز ندانم تمام عمر
دل با غم فراق تو دمساز می شود

با مرغکان عاشق و گنجشککان کوی
بر بام و بر درخت هماواز می شود

وقتی روی زپیشم و تنها شود دلم
آن وقت پای غم به دلم باز می شود

محمد مهدی ناصری

برگرفته از :عاشقانه ها

خوش آمدید(مطلب ثابت)

نويسنده: یک کاربر 2015-07-05 ساعت 14:54:
خوش اومدین

(●̮̮̃•̃) (●̮̮̃•̃)
/█ ♥/█

(●̮̮̃•̃) (●̮̮̃•̃)
/█ ♥/█

(●̮̮̃•̃) (●̮̮̃•̃)
/█ ♥/█

(●̮̮̃•̃) (●̮̮̃•̃)
/█ ♥/█

(●̮̮̃•̃) (●̮̮̃•̃)
/█ ♥/█

(●̮̮̃•̃) (●̮̮̃•̃)
/█ ♥/█

گالري تصاوير